وب نوشته هاي حامد محمودي
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

123...4

موضوع : قرعه کشيتاريخ : 21 August 2008   شماره : 10

بابا من اسم کاملم محمد حامد محمودي هست نه حامد محمودي  ميدوني براي چي ميگم چون يه بنده خدائي تو بانک مسکن ماشين برنده شده و اسمش رو زدن سر درب بانک و از روزي که اين بنر رفته بالا همه زنگ ميزنن و تبريک ميگن والا بخدا من تو اين بانک حساب دارم ولي نه قرض الحسنه و من حامد محمودي نيستم و شکمتون رو صابون نزنين برا شيريني من تو اين چيزا شانس ندارم.

 

پ.ن

جشن هم خيلي خوب برگزار شد ولي بعضي از دوستان رفتن

 

 

 

 

    ارسال نظر ( 12 )!
موضوع : shopتاريخ : 09 August 2008   شماره : 9

balakhare forshgahe jadid ro eftetah kardim va shore be kar kardim vali heif ke dir shoro kardim vali bazam behtar az ghabl shode ye chandta moshkele asasi daram moshkel ke na fekr ezafi fekr darso karo khab daghonam karde hamash fekr inam ke beram kelas dars bekhonam ya bemonam be karam beresam ya beram khone bekhabam chon kelasam hamash zohr gerftam va sobh ke bidar misham miram sare kar va ta shab nemiyam khone kam bode khab daram in jor ke bosh miyad mesle in ke khabari az mosaferat va ya tafrih emsal nist rasti farghi ham ke nemikone age vaghtesh ham bashe ko adame paye, baiyad tanha beram hala ta bebinim chi mishe

 rasti onaei ke to jashn laf zadan va jav gir shodan va ghole jaiyezeh dadan dasteshon dard nakone khob sar karemon gozashtan

    ارسال نظر ( 11 )!
موضوع : فکرتاريخ : 12 June 2008   شماره : 8

نميدونم چرا هر چي که تو دوران کودکي تو ذهنم بوده چه خوب و چه بد الان يکي يکي بهشون ميرسم و اتفاق مي افتند يادم مياد بهم ميگفتن هرچي که تو ذهنت داشته باشي و بهش فکر کني يا بترسي ازش به سرت مياد الان ديگه دقيقا به اين حرف رسيدم و کاشکي هميشه فکرها و آرزوهاي خوب ميکردم . از اين به بعد تو ذهنم فقط  فکرهاي خوب و آرزوهاي بزرگ وارد ميکنم چون ميدونم که هر چي که از خدا بخواهي بهت ميده بهتر بگم هرچي که بکاري ميچيني و من هم بذر آرزوهاي خوب رو در سرم ميکارم.

پ.ن :

چي توز موتوري

کرانچي

    ارسال نظر ( 16 )!
موضوع : سکوتتاريخ : 16 May 2008   شماره : 7
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند ، روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد ، و هر دانه ي برفي به اشکي نريخته مي ماند . سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده و شگفتي هاي بر زبان نيامده . در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
    ارسال نظر ( 7 )!
موضوع : تفریحتاريخ : 09 May 2008   شماره : 6

خيلي وقت بود که مي خواستم بنويسم ولي نميشد دنبال يه فرصت بودم که يه وقت خالي پيدا کنم ، ديشب قبل از خواب تصميم ( تصميم کبري) گرفتم که صبح تا ظهر بخوابم و سر کار نرم که بتونم به کارهاي عقب موندم از جمله آپ کردن وبلاگم برسم امروز همين کار هم کردم و شروع کردم به نوشتن تو اين مدتي که آپ نکردم کارهاي زيادي انجام دادم مثله درس خوندن سر کلاس رفتن ( اينا همش گول بيد ) تفريح کردن يه چندتا سفر کوچيک و بزرگ رفتم يه چند هفته پيش با بچه هاي تيم بسکتبال رفتيم کازرون توي يه باغ که خيلي حال نداد و خوش نگذشت راستي يه چيزي يادم آمد که تا يادم نرفته بگم تولد ها هم خيلي شده بچه ها خيلياشون دنيا آمدن و جشن گرفتن مثله هادي و محمود که زحمت کشيدن جشن گرفتن و شام دادن ( هر جا که بوي شام مياد محمود انصاري هم هستش )و ادامه داستان  هفته پيش با دوستام رفتيم دبي که خيلي خوش گذشت يه جائي که توي دبي خيلي خيلي خوش گذشت پارک آبي پيش برج العرب بود که تا حالا تو عمرم همچين پارکي رو نديده بودم ( مي تا حالا پارک ديدي چه ) و مني که تا حالا اين بازي ها رو نکرده بودم و همش از تلويريون  ديده بودم بازي کردم راستي يه چيز مهم که تو دبي اتفاق افتاد اين بود که اينجانب حامد محمودي بعد از گذشت 6 سال گوشي موبايل s55 زيمنس خود را کنار گذاشته  ( البته 50%) و يه گوشي که به اصرار دوستم بود خريدم بنام N95 8GB نوکيا که خودم زياد از نوکيا خوشم نمياد و دلم ميخواست آي ميت بخرم  ولي اينا همش گفتن بدردت نمي خوره سي چتن و از اين حرفا.

پ.ن :

استادامون ميخوان ميان ترم بگيرن من موندم چه جوري بشينم درس بخونم مني که شب امتحاني هستم فکر کنم دچار مشکل بشم با اين وضعيت کاري، خدا بزرگه ميشينم ميخونم ديگه ، يعني مجبورم بايد بخونم.

    ارسال نظر ( 8 )!
موضوع : کارشناسيتاريخ : 25 January 2008   شماره : 5

سلام" خوبيد ؟ خوش ميگذره ؟ ما رو نمي بينيد خوشحال هستيد ؟

بالاخره بعد از سالهاي متوالي امتحان دادن و از رو نرفتن و بي خيال نشدن از کنکور کارشناسي قبول شدم و نتيجه اين همه رفتن و دفترچه پر کردن و صبح زود بيدار شدن و رفتن به عاليشهر و بسکوئيت خوردن رو  ديدم و به اين نتيجه رسيدم که ميازار موري که دانه کشست که جان دارد و حلوا سازي . راستي رفيقمون هادي هم قبول شد ، من و هادي کارداني هم با هم قبول شديم مو نميفهموم ئي آدم سيچه ول مو نميکنه و دست از سر کچل من بر نميداره ! هادي سيت بگم مو با تو نميام دانشگاهها مو ميخام کار کنم ، شوخي بود خيلي خوشحال شدم که ديدم قبول شديا رتبه بالائي هم اورده تو عمران نفرات اوله زبانش هم که 95 درصد زده آقا ترکونديا بابا زبان بابا لتس گو ولي هر کاري کني زبانت مثله مو نميشه راستي دوستان، هادي ميخواهد به همه بچه ها شام بده من که از همين الان شکمم رو صابون زدم .

* ايشالا که آنهائي هم که الان دارن خر خوني ميکنن قبول بشن خصوصا اين شخص

** در ضمن بگم که فکر شيريني گرفتن از من هم از سرتون بيرون کنيد لطفا ، هادي به همه شام ميده.

    ارسال نظر ( 51 )!
موضوع : احوالتاريخ : 27 December 2007   شماره : 4

ميخواهم بنويسم ولي نميدانم از کجا شروع کنم، چه جوري شروع کنم از چي بنويسم چه جوري بنويسم قبلا هم همين حالت بهم دست داده بود يه مدت که حس و حال اول رو ندارم مثل اول اينور و انور نميرم راحت بگم ول گرديم کمتر شده آن شادابي و جواني قبل رو ندارم نه اين که حالا حالم بده و خوشحال نيستم، هستم ولي يه موضوعي بدجوري ذهنم رو مشغول خودش کرده خدا کنه که هر چه زودتر تمام بشه .

يه پازل بزرگي از دوستم گرفتم که که بچينمش ولي 3 هفته ميگذره فقط 12 تکه اش چيدم نه وقت ميکنم نه وقتي هم  که وقتم آزاده حوصله دارم که ادامه بدم به چيدن . چند روز پيش با بچه هاي  تيم بسکتبال رفتيم اردو تفريحي خيلي خوش گذشت  ولي من مثل هميشه شب سرما خوردم ولي صبح خوب شدم شايد هفته ديگه دوباره اردو  بريم .

کاشکي خودم انتخاب ميکردم نه انتخاب ميشدم

هنوز هم دير نشده  با دقت فکر يا درست کن يا عوضش کن

    ارسال نظر ( 56 )!
موضوع : عشقتاريخ : 07 December 2007   شماره : 3
 آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.

پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'

و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.

هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.

و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.

و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .

همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.

عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.

و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.

سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.

و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

 

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

 

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '

 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.

و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.

به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'

جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.

و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

 

عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.

و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.

زيرا عشق براي عشق كافي است.

 

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

 

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

 

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

 

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.

آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.

آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد

و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.

آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.

و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
 


از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي
    ارسال نظر ( 184 )!
موضوع : سيب سرختاريخ : 07 October 2007   شماره : 2

هواش يه جوري آدم رو ياده روزهاي مدرسه مي اندازه ، بوي گند مدرسه 22 بهمن خدا رو شکر که بدبختيام تمام شد. رفته بودم سر يخچال که يه چيزي بخورم، چشمم افتاد به سيب قرمز ياد دوران مدرسه افتادام که مادرم تو کيفم سيب قرمز مي گذاشت از وقتي که مدرسه ام (منظورم از اول دبستان تا سوم راهنمائي)  تمام شد سيب قرمز رو کمتر دوست دارم. چرا شانس ما اين همه مدرسه ها مثله زندان بود  که از اين هواي به اين خوبي بدمون بياد ولي الان بدجور با اين هوا دارم حال ميکنم. راستي اون سيبه که قرمز نيست چه رنگي؟ چه بهش ميگن ؟ اسمش چيه ؟ هرچي فکر کردم يادم نيومد که چه رنگي  و اسمش چيه .

شلوارام همه برام گشاد شدن چهار قدم که راه ميرم بايد شلوارم رو بکشم بالا فکر کنم تا آخر رمضان چيزي ازم نمونه، بعد رمضان قصد دارم يه سفر اساسي برم هم داخلي هم خارجي، دنبال پايه سفر هستم هرکي مياد يه بوق بزنه.

** راستي چرا بعضي ها فکر ميکنن که خيلي بامزه هستند ؟

    ارسال نظر ( 51 )!
موضوع : راهتاريخ : 11 August 2007   شماره : 1

*يه وقتهائي يه چيزائي سر جاشون نيستند

بهتر که نيستند ولي نه يه موقعهائي خيلي بد ميشه مگه نه ؟

خيلي سعي کردم که از افکار پليدم دوري کنم  ولي بازم  نشد

** روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد :  امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم. 

 وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير، بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين آن

    ارسال نظر ( 20 )!

123...4


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.